![]() |
![]() |
|
|
خداحافط درفش سياه من. يه روزي روزگاري،اون اولا كه تازه شرع كرده بودم به web نويسي،مي خواستم صفحه ام جايي برام بشه كه بتونم حرفهام و تفكرات و تجزيه و تحليل هام رو از زندگي و از تجربيات ريز و درشتم توش بنويسم.جايي باشه براي حرفهايي كه در ارتباطات عادي آدم ها جايي بهش اختصاص داده نمي شه.حرفهايي كه معمولا گوش شنوايي براش نيست،اما اگه بگيم راحت تريم.فكر مي كردم حرفهام براي اونايي كه بها مي دند و وقت مي گذارند و مطالبمو مي خونند مي تونه جالب و مفيد باشه. دوست داشتم كامنت دوني م جايي باشه براي شنيدن نظرات آدماي ديگه در مورد نوشته هام.شايد حرفهاي اونا هم تونست براي من مفيد باشه. يه موقع اين صفحه رو خيلي دوست داشتم.پرچم سياه و سرپناه عزيز من بود.اما مدتيه كه اوضاع عوض شده.مفاهيمي كه من براي صغحه ي خودم داشتم،توي جو جديد كم كم رنگ باخت.حرفها داشتم براي گفتن،اما همه در دم خفه شد،وقتي كه ديدم صفحه م همراه و هم رديف با صفحاتي مطرح شدكه بعضا فقط از سر رو كم كني و كم نياوردن از بقيه ساخته شده بود و حرف چنداني براي گفتن نداشت.تقصير خودش هم بود،صفحه ي سر به راهي نبود.افتاد كنار وبلاگهايي كه در امتداد «تب وبلاگي» شكل گرفتند و شروع كردند به حرف زدند راجع به يه سري مسائل مشخص.يه بازي جديد دانشكده اي كه باعث زير سوال رفتن فلسفه ي وبلاگ نويسي شد.نوشتن،شد يه سرگرمي خنده دار و كامنت گذاشتن هم يه وسيله ي جديد براي به مسخره گرفتن ديگران و «كمي خوش بودن و خنديدن».همون طور كه تا حالا « ابزارهاي ديگه اي» اين نقش رو ايفا مي كردند.كامنت دوني پرچم سياه من هم پر شده بود از كامنت هاي ناشناس،كامنت هاي توهين آميز،حرف هاي نيش و كنايه دار،حاشيه هاي احمقانه...در اينجا جا داره كه از سر ادب بگم كه قصدم توهين به هيچ شخص خاصي نيست و صرفا مي تونم گلايه كنم از جو نا مطبوعي كه براي مدتي در اينجا پيش اومده بود. ديگه اين صفحه مفهومش رو برام از دست داده.مث يه اكانت اينترنت سوخت شده.يه پرچم سياه پاره پاره است كه ديگه نمي شه ازش لباسي ساخت و به تن كرد و از آسيب ها در امان ماند.اين پرچم را بايد سوزاند.بايد به فكر خصوصي تر كردن افكارم باشم.شايد آدما اونقدري كه من فكر مي كردم لياقت گوش شنواي بعضي حرفا شدن رو ندارند.راست ميگه اوني كه ميگه ارزش انسان به حرفهايي است كه براي نگفتن دارد.ارزش ها را بايد در خانه پنهان كرد.خانه را بايد همچون دژي مستحكم ساخت.شايد يه روز دوباره با پرچمم برگشتم،اما اين اون وقتيه كه مطمئن باشم،ديگه از همه ي آسيب ها در امانه. bye. immortal.
و اين جهان به لانه ي ماران مانند است. و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردمي است كه همچنان كه ترا مي بوسند در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 خرداد1385ساعت 2:35 AM توسط سارا س |
|
|
...همیشه دلم می خواست تو زندگی م آدم معتدل ومیانه رویی باشم.دوست داشتم بیشتر از دیگران بفهمم و کمتر از دیگران واکنش نشون بدم..تازگی دارم می فهمم که این سالهایی که گذشت تا چه حد از این هدف به دور بودم...دارم کم کم به آرامش می رسم.به همون تعادل دلخواه،اینو با عمق وجود احساس می کنم...ولی خیلی سخته که به خودم بقبولونم رفتار تا به امروز چقدر بچگانه بوده.من پتانسیل بهتر از این رو داشتم،اما انگار این همه سال مسخ شده بودم...در اوج جو دست و پا می زدم...یعنی این همه سال هیچ بوده...انگار داشتم با چاقوی میوه خوری پوست درخت رو می بریدم به امید این که درخت بالاخره یک روز می افته...بیهوده.بی خاصیت.نفهم...
چقدر فهمیدن سخته.مثل همون کرمی شدم که همراه بقیه از تل کرمها بالا رفت وبالا رفت،به خیال اینکه وقتی رسید به اون بالا تبدیل به پروانه می شه...بالاخره رسیدم به اون بالا.ای خدایی که دیگه مطمئنم اونت بالا تو آسمونها ننشستی! می خوام فریاد بزنم و به هم قطارهام،به همه ی اونایی که تو این خط با هم بودیم،بگم که این راهش نیست.تورو خدا بالاتر نیاید...اینو کسی بهتون میگه که خودش در شرف پروانه شدنه...شما رو به اون خدایی که مطمئنم وجود نداره زندگی رو اینقدر پوچ نکنید...! امروز meteora ی خودمو دیدم...دلم براش تنگ شده.حتی وقتی که پیشم بود هم دلم براش تنگ شده بود.نمی دونم اون دیگه meteora ای که بود نیست یا من سارای همیشگی نیستم.شایدم هر دو...راست می گفت اونی گفت همه مون تغییر کردیم.حتی T-cup سنگی.اونی که هیچ وقت مث ما دوتا جوگیر نمی شد...یه بار آخرین روزهای پیش دانشگاهی رو که می گذروندیم توی دفترم نوشتم "خیلی سخته که از 4 دبیرستان رفتنمون فقط یه مشت عکس و فیلم و خاطره باقی بمونه..." . فیلمهای اون وقت رو که می بینم،یه بار ذهنم تاریک می شه.نمی دونم این فقط از دل تنگیه یا چیز دیگه ای.meteora هم نتونست فیلمارو تحمل کنه... می دونم ما همه از خود اون وقتمون متنفر شدیم.همه از همدیگه و از خودمون دور شدیم.این مدت نسبتا طولانی (حدود 1 سال) که هر کدوم افتادیم یه گوشه از دنیا تو تنهایی و غربت،فرصت خوبی بود برامون که به دور از جوگیری و قضاوتهای آلوده به تعصب،خودمون رو ،جمعمون رو ارزیابی کنیم.چی بودیم،چی داشتیم.حالا کی هستیم.ازون وقت برامون چی مونده...من فقط می گم هیچی جز یه مشت فیلم و عکس...و این اصلا طبیعی نیست...نه حرفی.نه تجربه ای.نه خاطره ی ویژه ای.و نه حتی دوستی چندان عمیقی...به جز ظاهر یه دوستی چی برامون مونده که بهش افتخار کنیم...؟ من و meteora آرمانهای مشترک زیاد داشتیم.اما حالا کدوممون به اون جایی که می خواستیم رسیدیم؟...وای که چقدر سرمون داغ بود.فکر می کردیم چقدر می فهمیم...آخه کثافت.تو چی می دونستی دنیا چه جور جاییه...؟ نمی دونستم.به جون خودم نمی دونستم...من هیچی از این دنیای لعنتی نمی دونستم...۱۸ سال توی خواب و خیال زندگی می کردم...حالا دیگه چه آرمانی.چه امیدی.چه اشتیاقی برام مونده.هیچی.حتی دیگه meteora م هم مال خودم نیست.شاید ما هیچ وقت مال هم نبودیم.فقط خیال می کردیم با هم دوستیم.خیال می کردیم از بودن با هم لذت می بریم.اما حقیقت اینه که هردومون در ظاهر زندگی مونده بودیم... روزگار شیرینی بود...گرچه که دلم نمی خواد دیگه تکرار شه.اون زمان گفتم خیلی بده تنها باز مانده ها همین فیلم و عکس ها باشند.اما حالا می گم کاش همینا هم نبودند...با اینکه خیلی دلم برا اون روزا تنگ میشه،ولی ای کاش ننگ اون روزهای تاریک عزیز دنبال ما نبود.دست کم خودمون رو موظف به دوستی های خنده دار نمی دونستیم... خاطره ی عزیز من تنها تو موندنی شدی... چشمک ستاره ها رو می شمردیم یادته.واسه تنهایی شب غصه می خوردیم یادته...یادته فکر می کردیم یه روز تو قحطی غزل دنیا مارو کم میاره...؟ meteora ی من.دیدی که در نهایت فقط ما موندیم برای هم...بیا با خودمون رو راست باشیم.بیا با هم دوباره شروع کنیم،بریم به عمق زندگی.بیا ظواهر و کنار بزنیم.بیا قبول کنیم زندگی بیشتر از فحش دادن و تیکه انداختن و به زحمت خندیدنه...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 5:16 PM توسط سارا س |
|
|
از یه هفته ی قبل که اطلاعیه هاش رو به در و دیوار دانشگاه زدند،همه توی آب و تاب کیک ۱۱۴ کیلویی بودند. ۲۶ فروردین ساعت ۱۳ جلوی آمفی تئاتر مرکزی. کیک؟ برای چی؟ مناسبتش چیه؟ جریان چیه که این قدر دست و دلباز شدند؟
شنبه از صبح جلوی سلف ۱ خبرایی هست.آهنگ گذاشتند و معلومه که در تدارک جشنی هستند.یه جا نوشتند به اونایی که تمام یا قسمتی از اسمشون اسم "پیامبر اعظم" باشه یک شاخه گل اهدا می شه.بالاحره انگار مناسبت این کیک هم داره معلوم میشه.هرکس می خواد یه جور اسمشو به اسم "پیامبر اعظم" بچسبونه!همه نیست که اهوایی یک شاخه گل باشه با یه زانتیا.مهم اینه که به طریقی مشغول چیزی باشند.مهم اینه که بهانه ای برای خندیدن پیدا شه... یکی دو ساعت بعد جلوی سلف ۱ جمعیتی دیده می شه.یکی رفته بالا و داره روضه می خونه.می گن این حاج آقا فلان بن فلانه.این هم روضه نیست.مداحیه.می گم مهم نیست،من از این اسمها سر در نمیارم.این جماعت هم صدای دست زدنش با صدای سینه زدنش فرقی نمی کنه. جمعیت به حداکثر رسیده.دور چارچوب مربعی که جلوی شیشه های سلق ۱ گذاشته شده،جمع شدند.این صحنه یعنی بالاخره کیک اومد! به زحمت از لابالای جمعیت سرک می کشم تا کیک رو ببینم.زرد و زشته.آدم رو یاد کیک زرد انرژی هسته ای می ندازه.با شمایل مسجد و مناره های سبزی که روش ساختند،ترکیب جالبی از مناسبت ها رو ایجاد کردند.بالاخره می رسم به اون جلوها.جمعیت به شیوه ی الیور تویست و رفقاش دور چارچوب فلزی جمع شدند وتوی سرو مغز خودشون می زنند که به جلو برسند و دست دراز کنند،شاید دستی از غیب یه ظرف کیک توی دستشون گذاشت. یه لحظه فکر می کنم که نرم بگیرم.ولی بعد می گم ببینم جلو چه خبره! بازم خیلی مهم نیست که اهدایی چی باشه،مهم اینه که حق مسلم شون رو بگیرن.به هر قیمتی! اون هایی که ردیف جلو ند و نزدیک به توی عالم دبگه ای ند.کلی دوربین عکاسی و فیلم برداری و دیجیتال و ... دارند فیلم می گیرند و مصاحبه می کنند.برای چی؟ به چه مناسبت؟به خاطر اون گنبد و مناره ؟ به خاطر کیک؟ صد البته نه.به خاطر اینکه انرژی هسته ای حق مسلم ماست! ایتجاست که می فهمی مناسبت این کیک چیه.باید کیک بخوری تا مثل سگ اون جمله ی لعنتی رو پارس کنی.باید مثل حیوان بری جلو دست دراز کنی تا وقتی کیک گرفتی و فهمیدی که حق گرفتنی ست،نه دادنی،در مورد اون یکی حقت هم جلوی دوربین نظر بدی.مثل امضا گرفتن از یه آدم در حالت مستیه... پس بنوشیم به سلامتی اونایی که به ما کیک می دند! اونایی که ه اسم ما مثل حیوان حق گدایی می کنند. کیک ۱۱۴ کیلویی گوارای وجودتان! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 2:17 PM توسط سارا س |
|
|
...مهم اینه که خودتو نبازی،به خودت بگی این شتریه که در هر خونه ای خوابیده.هرچند که تحمل مقدماتش سخت باشه،خیلی سخت،ولی در نهایت رهایی و آرامش در انتظارته،اگه توی تمام زندگی یه چیز باشه که بتونم روش قسم بخورم همین رهاییه،همین نهایت،عمق زندگی،ته ته زندگی،آخر خط زندگی...
اون لحظه رو یش خودم مجسم می کنم.اول رنج می کشی،رنج زیاد،بعد یه باره همه چی تموم می شه،مثل لحظه ای که گریه تموم میشه،گلوت خالی میشه از بغض،قلب خالی میشه از درد،چشم هم خالی از اشک،فقط یه احساس تلخی شیرین انگار توی هوا معلق می مونه ... یک حس ناب که دورت رو می گیره ...توی اون حسی که مثل اسمم ناب و خالصه به رواز در میام.خیلی آروم و سبک...و بهد نرم نرم شروع می کنم به خندیدن،خیلی آروم...مثل خنده ی نازکی که آخر گریه میاد،خودم رو در آغوش می گیرم . خیلی آروم شروع به خنده می کنم...خنده به خودم،به رنجم،به آدمهایی که تا چند لحظه ی یش دورم رو گرفته بودند...طفلی ها الان چه حالی دارند...اما ،خیلی هم مهم نیست،خودشون بالاخره یه روز می فهمند،همین آدم ها رو تصور می کنم با لباس های مشکی...با کلی آدم دیگه،دور تا دور یه تکه سنگ ایستاده اند...شاید بارون میاد،شاید هوا آفتابی باشه،یا که ابری...هرچی هست برای همه ی اونایی که اونجا وایسادند،یه حال و هوای خاصی داره.شاید یه جور سنگینی تو وجودشون احساس می کنند،اما مهم نیست ...همه ی اینها بالاخره یه روز می فهمند،می فهمند که بازی خوردند...اون وقته که اونها هم مثل من در پایان یک حس تنهایی و رنج عمیق،نرم نرم شروع به خندیدن می کنند...اون وقته که همه در آغوش خودشون به آرامش ابدی می رسند...فقط حیف که من دیگه مرده ام و نمی تونم اون آدم ها رو با لباس های مشکی خنده دارشون ببینم...خنده های نرم نرم... ...افسوس من مرده ام و شب هنوز هم گویی ادامه ی همان شب بیهوده است... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 9:29 AM توسط سارا س |
|
|
حرفهام مث مولکولهای گاز توی ظرفهای شیشه ای دربسته،توی سرم دور می زنند.به دیواره ها می خورند.تغییر جهت می دند.به هم میخورند.از هم انرژی می گیرند.به هم انرژی می دند.سرعت می گیرند...سرعت زیاد...خیلی زیاد...سرم می خواد منفجر شه.اما انگار دهنم قفل شده.هیچ حرفی ازش خارج نمیشه. می خوام حرفهام رو برای همیشه تو ذهنم دفن کنم.می خوام اینحرفها رو با تمام حس نوستالژیکی که توی وجودشون دارند،بذارم توی سرم بمونند.شاید بتونم این طوری خاطره های مرده ام رو فراموش کنم.شاید بتونم توی مرداب کثافتی که برای خودم ساخته ام با آرامش فرو برم...شاید بتونم زودتر بمیرم... ای کاش افکارم می تونستند روزنی از راه دهان به دنیای بیرون باز کنند.یا نه.شاید که بتونم روی کاغذ بیارمشون،یا که ازشون یه پست بسازم و بذارم توی وبلاگ. اما می ترسم...می ترسم که اگه آزادشون کنم.اگه از توی سر ورم کرده ام بکشمشون بیرون و بریزم روی کاغذ،ببینم که جز سایه ای از افکاری که روزی چه عزیز بودند،چیز دیگه ای نمونده...همه ساییده شدند...همه مردند... می خوام برم یه جا کهبتونم حرفهای نامفهومم رو فریاد بزنم. به کی بگم؟! من کلی حرف برا گفتن داااااااااارررررررممممم...................
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 4:8 PM توسط سارا س |
|
|
من تنهايم، و تنهاييم چه بزرگ است. والنتاين فريبي بيش نيست. كسي جز من نمي تواند مرا دوست بدارد... تو به تصویری چه کودکانه دل باخته ای منو اونجوری که در باور خود ساخته ای تو و نقشی که چه دوره از من نقش ماهه توی آب روشن توی رویایی مث بیداری تو می خوای که ماهو از برکه بیای برداری....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 3:41 PM توسط سارا س |
|
|
سلام،اینجا پلی تکنیک،بوفه ی عمران. سر یه میز پلاستیکی سبز،روی یه صندلی سبز از همون جنس،کنارشیشه های مات و کثیف بوفه نشسته ام.شیشه های معلوم نیس چی گرفته،یه جاده به سمت نمای "فراخ" دانشکده پلیمر نشون می دند.محوطه پر از گربه ست.در سایز ها و رنگ های مختلف.خیلی وقته که دیگه از این گربه ها نمی ترسم.شاید از اون وقتی که نوشین به خاطر تزسم از گربه ها مسخره م می کرد و می گفت،با همین رتبه م از لج تو هوا فضا ی امیرکبیر و میارم.اون جا پر گربه ست.میام و آبروتو جلوی همه می برم...!اون وقت هنوز دو هفته به اعلام نتایج مانده بود و نوشین همچنان امیدوار به امیرکبیری شدن... یادم نمی ره قیافه ی مسخره ی اون گربه ای که یه بار آورد،گرفت جلوی صورتم...نمی تونم بگم که در اون لحظه چه احساسی داشتم.از اون موقع تا یک هفته باهاش حرف نزدم...!! میز روبه روم یه پسره داره می سیگاره.اینجا توی بوفه،همه یکی یه نخ سیگار دستشونه.یاد mir و zippo می افتم که همیشه میاند اینجا و یک بسته،شاید کمتر شاید هم بیشتر،خالی می کنند و به یاد meteora...من هم یه وقت دوست داشتم یه جا به کثیفی و مزخرفی مث اینجا پیدا می کردم و سیگار به دست می شدم،ولی از وقتی که...Bخیال.به هر حال دیگه برام جذابیتی نداره...شاید اون وقت خیلی بچه بودم که همچین چیزی رو دوست داشتم...
با هر کلمه که می نویسم یاد بهمن پوروطن می افتم.اومدم اینجا که خودم رو از فکر اون لعنتی خلاص کنم...اما انگار نمی شه.یاد نمره ی مبانی که باید بگیرم،اما تقریبا مطمئنم که نمی گیرم.بعد یاد این می افتم که در آخریم ساعات انتخاب واحد ترم بعد،برنامه سازی پیشرفته با پوروطن رو حذف کردم.با حرف حمیدرضا حسینی و بقیه ی سال بالایی ها خر شدم و پیشرفته رو با باقری گرفتم.کاملا مطمئنم که پشیمون می شم.همیشه همین طوره.من از کارهایی که می کنم زیاد پشیمون می شم.حتی در لحظه هم از حذف کردن درس پوروطن پشیمون بودم...هرقدر هم که درس گرفتن با پوروطن سحت و پدر در آر باشه،سارا یی که از این سختی ها فرار کنه،دیگه سارا یی که من می شناسم نیس...پس من چرا اون کار رو کردم؟ نمی دونم،شاید از بس که خر و احمقم.می دونم که دلم واسه پوروطن تنگ می شه... :(( p.s : شاید آخر هفته برم esf.شنبه می خوام برم صنعتی اصفهان دوستهام رو ببینم...آخ که دلم لک زده واسه یه قطره وطن...این heavyrain هم امروز بدجور حالمو گرفت...لعنت بهش وقتی که خالی می بنده.... سارا . یک غروب سرد «بهمن»
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 6:13 PM توسط سارا س |
|
|
"...آنچه می گویند راست نیست،
اینجا نه کسی می خواند،نه کسی به کنجی می گرید،نه مهمیزی زده می شود،نه ماری وحشت زده می گریزد، اینجا دیگر خواستار چیزی نیستم، جز چشمانی که به فراخی گشوده،بزای تماشای این تخت بند تن،که امکان آرامیدنش نیست،اینجا خواهان دیدار مردانی هستم که آوازی سخت دارند،مردانی که هیون را رام می کنند و بر رودخانه ها ظفر می یابند،مردانی که استخوان ها شان به صدا در می آید،و با چشمانی پر از خورشید و چخماق می گریند. خواستار دیدار آنانم،اینجا،رو در روی سنگ،بزابز این پیکری که عنان گسسته است. می خواهم تا به من نشان دهند،راه رهایی کجاست این ناخدا را که به مرگ پیوسته است..." فدریکو گارسیا لورکا. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 آبان1384ساعت 9:2 AM توسط سارا س |
|
|
من صدای سبز خاک سربی ام...صدایی که خنجرش رو به خداست.
صدایی که تویی بهت شب دشت نعره ای نیست،ولی اوج یک صداست........................................................................... من دارم به خواب عمیقی فرو می رم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 مهر1384ساعت 3:5 PM توسط سارا س |
|
|
I Walk This Empty Street,On The Boulevard of Broken Dreams...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 شهریور1384ساعت 4:21 PM توسط سارا س |
|
|
I'm ready to die.
will anybody have a good suggestion? contact me as soon as possible. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 مرداد1384ساعت 2:39 AM توسط سارا س |
|
|
توی یک مقاله در مورد رژیم های پاتریمونیال (موروثی) نوشته بود که در این نوع حکومت، حاکم ظل الله (=سایه ی خدا) است و مخالفت با او مخالفت با خداست.
هر چی فکر کردم نفهمیدم که چطور ممکنه چیزی که اصلا وجود مادی نداره،سایه داشته باشه...نکنه که خورشید ما بر متافیزیک و ماورا الطبیعه هم می تابه؟! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 مرداد1384ساعت 11:54 AM توسط سارا س |
|
|
"...نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی آسمان می گذارند..."
دستهایت طعم گس خرمالو را شیرین می کرد...سفیدی های آسمان را می شمردی،آسمان من هنوز شب نداشت...سرخی آب را زلال می کردی،حوض ما ماهی نداشت...شکوفه ها،سبز بودند و آسمان زیر پای تو در ابرهایش فرو می رفت...دستهایم را به آسمان بلند کردم،"من" ی که در دل تو بود،در آسمان من هم نبود...گفتم،گریه کن...چشمانت اشکی نداشت...گفتم،گریه کن...لبخندت تلخ تر بود...اشک های من زیر باران آبی می شدند و دستهای تو خاکستری چشمانت...گیسوانم،موج شد...موج دریا...قایقت زیر نور مهتاب می سوخت...چراغ ها خاموش می شدند،تیره می شدند...و زندگی روی آب موج می خورد...خاکستری دستانت را دیدم،سبز می شد،غرق می شد،موج می شد...گفتی،روی پل ابهامی ست،طناب ها پاره خواهند شد...شانه هایم سنگین می شد...فرشته هایم مرگ می فروختند به خاک...صورتت رنگین کمان را تجربه می کرد...و خاکستری شدی،غرق شدی،موج شدی...گوش هایم فریاد می زدند...من در عمق سکوت رقیق شده بودم...سکوت...و گوش هایم هم چنان فریاد می زدند...تو مرده بودی...فرشته ای آن طرف تر ابهام می فروخت،عزراییل...روح زمان سرد بود...من خرمالویی را گاز زدم...طعمش را نشناختم...دانستم که تو مرده ای. و در سپیده دمی من از خواب خاکستری ات زاده شدم...کودکی چشم گشود...چه کسی چراغ هایش را روشن خواهد کرد...؟! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 مرداد1384ساعت 11:41 AM توسط سارا س |
|
سهم من این است، سهم من آسمانی است که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد، سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروک است، و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن، سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره ها ست، و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید...؟!! چیزی نمی گوید.
هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد - هر روز. زندگی شاید ریسمانی ست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد - آویختن. زندگی شاید طفلی ست که از مدرسه برمی گردد - برگشتن. یا عبور گیج رهگذری باشد - گیج. که کلاه از سر برمیدارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید - بی معنی. صبح بخیر. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 مرداد1384ساعت 10:57 PM توسط سارا س |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 مرداد1384ساعت 9:2 PM توسط سارا س |
|
احتمالا با ۲۰ تا صفر جلوش...................................................................... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 مرداد1384ساعت 11:39 PM توسط سارا س |
|
اصلا به من چه...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 مرداد1384ساعت 1:57 PM توسط سارا س |
|
|
...مرا در ذهنم شناور می کنی...شناور در ابهام...ابهامی که از آن فرار
می کنم...فلسفه ی زبان.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 2 مرداد1384ساعت 12:59 PM توسط سارا س |
|
|
آزادی هایی که فوران می کند,ذهن هایی که خالی می شود,و نگاه هایی که ثابت می ماند...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 مرداد1384ساعت 9:1 AM توسط سارا س |
|
|
"کریم امامی هم رفت" راستش را بخواهید وقتی که برای اولین بار روی صفحه ی اول شرق این تیتر را دیدم گفتم ِ کریم امامی کیه دیگه؟! دوستان مستحضرند که اینجا تا بزرگی نمیرد ِ سخنی هم ازش به میان نمی آید.ولی جای بسی شکر است که دست کم بعد از افتخار آشنایی ش نصیب شد ِ و چه آشنا شدنی! چه کرد با من مسعود بهنود با معرفی نامه ای که ازش داد...وبگذاشتند ما را در دیده آب حسرت!این چند خط را نه در بزرگداشت کریم امامی و نه در تمجید از قلم بهنود می نویسم ِ چرا که گفته اند بارها و ما را نشاید سخن به تکرار گفتن. چیزی که سعی در به تصویر کشیدنش دارم شکاف بین نسل هاست ِ اما نه به آن معنی که همواره گفته اند و شنیده ایم ِ بلکه در مفهوم دو جوانی یا جوانی دو نسل.دو دوران که هیچ گاه یکدیگر را ملاقات نکردند...جوانی آنها و جوانی ما . سخن از زندگی ای است که نسل پیش از ما درنوردیده است و آنچه از آن که آلوده به خنده ها و شاید گریه های نسل بعد باقی می ماند و آنچه که فراموش می شود و در مناسبت هایی این چنین از میان خاکستر خاطرات سر بر می کند.چه بسا حقیقت آن نسل در همین خاطرات فراموش شده ولی از یاد نرفتنی باشد.شاید بهتر باشد به دنبال منشا الهامات آن نسل در حوض آبی که "صادق خان هدایت" به سخن بهنود ساعت ها به ماهی های قرمزش خیره می ماند و در میان کاج و صنوبرهای همسایگی رویایی ابراهیم گلستان و صادق چوبک جستجو کنیم. اما دریغ از نسلی که این خاطرات منطقه ی ممنوعه ی او ست. آه...که چه دورند از ما همه ی این توصیفات! نسل ما چه می داند از شهری که روزی اسطوره های الان ذهن ما این قدر واقعی در آن زندگی می کردند و چه بسا گاهی به تعبیر بهنود دور هم جمع می شدند و با هم آبگوشتی هم می خوردند! برای من غیرقابل تصور و حتی خنده دار است! مثل بازی های تیم منتخب جهان ! ...anyway... شاید بهتر باشداین فراموش شده ها رابه حال خود رها کنیم و به دنبال اسطوره ها در بیوگرافی ها و روزشمارهایی که نوشته اند - و کم هم نیست - بگردیم.شاید بهتر باشد روزگاری که بزرگترها از سر گذرانده اند را در زمان رها کنیم و آن ها را بشناسیم نه از خاطره شان که با آثاری که از خود برای ما گذاشتند و خواستند که ما آنها را این گونه بشناسیم.آن نسل و جوانی آن نسل چیزهایی دارد که ما هرگز نمی توانیم دریابیم.ما چه می دانیم "وقتی می گویند شهرمان تهران از کجا دلشان پرخون است". ما چه می دانیم که چه حسرتی است برای بهنودها گذر کردن از چهارراه حسابی و یا از کنارهای درختان کهن در مهتاب شبان و دیدن خانه ها بی صاحب خانه و دیدن شهر بی خانه ها...ما نمی دانیم چرا که از این همه زندگی تنها به نوستالژی خاطراتشان دست یافته ایم...ما نمی دانیم و نخواهیم دانست ِ چرا که با جوانی یک نسل نشاید پنجه در یقه افکندن! شاید فکر کنید که دارم بچگانه به قضیه نگاه می کنم.ولی بر من خرده نگیرید که آن تهران یا بهتر بگویم ایرانی که من شناختم حتی ذره ای و برای لحظه ای شبیه به شهر عزیز بهنود نیست.تنها ساختمان ها نیست که سر به فلک کشیده و صمیمیت حوض ها و باغ ها را ویران کرده.چیز دیگری در این گذر زمان گمشده است.این شهر و این کشور امروز انعکاس صدای آن روزهایند.اما نه به زیبایی عکس گل بر آب صاف.بلکه همچون تقلیدی توخالی و مضحک از آن روزها ست.و این نسل جوان یا جوانی این نسل اشباح گذشتگانی است که فریادهای خاموش "آزادی" شان در دل این شهر و کشور لانه کرده. - که شاید آن گمشده ی زمان و تغییرات همین فریاد یا همین "آزادی" باشد.از این رو با این که کوچه باغ های دنج شهر جای شان را به "هلهله ی برج ها" داده اند فریادهای آزادی همچنان زنده و همچنان خاموش است.جوانان امروز سایه های محو گذشتگانی هستند که هنوز هم نوستالژی جوانی شان اشک به پشت پلک ها می آورد. نسل ما به بهانه ی جوانی تصنعی و ارزشی شده اش به دنبال آزادی است...نمی دانم بهای این آزادی چقدر است ِ تنها امیدوارم به اندازه ای باشد که جوانی ما را نیز در ذهن نسل بعد حسرت برانگیز و دست نیافتنی کند و جوانان ما را اسطوره های دیگر برای آنها. و در آخر فراموش نکنیم که جوانی ما هر چه باشد ِ در نهایت مرگ است که با ما می ماند... روحشان شاد و یادشان پاینده. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 تیر1384ساعت 10:59 PM توسط سارا س |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 تیر1384ساعت 2:55 PM توسط سارا س |
|
ازت متنفرم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 تیر1384ساعت 11:21 AM توسط سارا س |
|
|
سلام ای شب معصوم! سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی و در کنار جویبارهای تو،ارواح بیدها ارواح مهربان تبرها را میپویند من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم، و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست، که همچنان که ترا میبوسند، در ذهن خود طناب دار ترا می بافند... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 تیر1384ساعت 9:37 PM توسط سارا س |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 تیر1384ساعت 10:11 PM توسط سارا س |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 تیر1384ساعت 9:59 PM توسط سارا س |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
Hey,Guess who's back,back again...? I AM BACK.
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 |
| پیوندها |
|
T-cup دغدغه های دو دختر 18 ساله قاصدک رهگذر نت عشق مرشد و مارگریتا فانوس خیال |
|
RSS
|